خرید بک لینک
A: صدایی از پشت این موج های بیگانه و تاریک.. " من ُ میشنوی؟ " دستامو جمع میکنم تو خودم و به بشقاب سرد و سفید ُ بی روحم خیره میشم.. اشک می ریزم.. پاستا میخورم.. و تنهایی رو با شوری ِ بی حد می بلعم. تنه

برچسب: نویسنده: یونا حسینیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:16

A: دستامو دراز میکنم تا بگیرمت و بعد میبنم جز یکم دود و سایه هیچ چیز دیگه ای نمونده از لبخندت.. تنت.. موهات.. دوباره چشمامو میبندم و خیلی واضح دارم رو به روم میبینمت.. دوباره و دوباره و دوباره.. تو قس

برچسب: نویسنده: یونا حسینیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:16

A : عحیبه. اون روز یه نفر داشت تو دانشگاه خودشو از گریه و زجه می کشت. باهاش یکم حرف زدیم که آروم بشه. گفتم بیخیال بابا استادا همشون همینجورین.. یکم اذیت میکنن(درحالیکه واقعا استادای ما عشقن! :) ) گفت

برچسب: نویسنده: یونا حسینیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:16

صفحه بندی